تبليغاتX
نگاه نو،دنیای نو

چهارشنبه سی ام فروردین 1391

10 نگرش مانع ژیشرفت

۱۰ نگرش که مانع پیشرفت در زندگی می شود

من تاکنون در مورد عقاید مختلف در انسان های متفاوت، صحبت های زیادی کرده ام و حرف های زیادی با شما در این مورد که چگونه می توانید عقاید خود را در جهت بهبودی زندگیتان تغییر دهید، بیان نموده ام. برخی از افراد هستند که دارای نگرش های غلطی در زندگی می باشند و من تصور میکنم که دیگر نوبت به آن رسیده باشد که چند نمونه از این موارد را مخاطب قرار داده و سعی در رفع آنها داشته باشیم.
عقاید ابتدایی ما از روی رفتار و نگرش های پدر و مادر، معلمین، همکلاسی ها، تلویزیون، و سایر رسانه های جمعی شکل می گیرند. زمانی که جوان هستیم تصور میکنیم که بزرگتر ها بیشتر از ما درک می کنند، به همین دلیل هر چه را که می گویند باور می کنیم و به آنها اعتماد می کنیم. زمانی که بزرگتر می شویم به مرور زمان سیستم فکری مخصوص به خودمان را پیدا می کنیم، اما باز هم این امکان وجود دارد که بخشی از تفکرات و نگرش های زمان بچگی در وجود ما باقی بماند. گاهی اوقات خودمان هم متوجه نمی شویم که دارای یک چنین عقایدی هستیم.
در این قسمت چند نمونه از عادات نه چندان مناسب را برایتان ذکر می کنیم؛ ببینید که آیا در ذهن شما هم یک چنین گرایش هایی وجود دارند یا خیر؛


۱) اگر در کاری شکست بخورید، بازنده هستید
این اتفاق ممکن است در تمام طول دوران تحصیلی و یا دوران شغلی برای ما اتفاق بیفتد. همه انتظار دارند که ما همیشه برنده، برنده، و برنده باشیم. شما باید این عقیده را در ذهن خود پرورش دهید که اگر چیزی را امتحان کردید، و در آن شکست خوردید، باید آنقدر آنرا تکرار کنید تا به نتیجه مطلوب دست پیدا کرده و پیروز شوید. اگر شما معتقد باشید که اگر در کاری شکست خوردید، آنوقت بازنده هستید پس باید بدانید که با این تفکر تمام مردم دنیا بازنده محسوب می شوند. با یک چنین اعتقادی فقط خودتان را از صحنه پیشرفت دور نگه می دارید. یک ایده نوین را جایگزین این تفکر غلط کنید.


۲) اگر اجباری به تغییر نیست چرا تغییر کنیم
منظور من این نیست که به خاطر اصل تغییر و تحول در زندگی خود تغییر ایجاد کنید. بلکه نظر من این است که افراد باید با پیشرفت تکنولوژی خودشان را وفق داده از نوآوری ها بهره بیشتری در کارهای خود ببرند. ما باید تغییر کنیم تا بتوانیم در زندگی به جلو پیش برویم. تا آنجایی که می توانید از افرادی که به سکون تمایل دارند و از تغییر و تحول خوششان نمی آید پرهیز کنید. اگر متوجه تغییری می شوید که می تواند در زندگی شما پیشرفت ایجاد کنید حتماً آن را امتحان کنید.


۳) تو به اندازه کافی مهارت نداری که از پس آن بربیایی
هیچ کس در زندگی از همان ابتدا به اندازه کافی در کاری مهارت بالا نداشته و همه بالاخره از یک جایی کار خود را شروع کردند.اگر تصمیم دارید کاری را انجام دهید، پس از همین حالا شروع کنید، به این دلیل که خیلی چیزها را در مورد آن مطلب نمی دانید، به خود استرس ندهید. حتماً نباید مدرک دانشگاهی داشته باشید تا بتوانید از عهده کاری بر بیایید. باید آنقدر تلاش کنید تا به هدف خود برسید. منابع دیگری بجز دانشگاه هم هستند که می توانند اطلاعات مفیدی را در زمینه های مختلف در اختیار شما قرار دهند. فقط باید راه و روش مناسب را پیدا کنید. اگر کارهایتان را به درستی انجام دهید و از راه درست وارد شوید و ارزش های خود را دست کم نگیرید، به راحتی دیگران متوجه توانایی های شما خواهند شد.


۴) برای شروع کاری تازه خیلی دیر شده
میانگن عادی سن در اروپا برای آقایون ۷۵ و برای خانم ها ۷۹ است. این ارقام در امریکا و اروپا نسبت تقریباً مشابهی دارند. البته این رقم هر روزه در حال افزایش است و شاید روزی برسد که میانگین سن انسان ها به ۱۰۰ سال نیز افزایش پیدا کند. این بدان معناست که هیچ وقت برای شروع کار تازه ای دیر نمی شود. شروع یک کار یا معامله تازه، راه مناسبی است که ذهن خود را فعال نگه دارید. همچنین این کار می تواند اشتیاق لازم برای انجام سایر کارها را نیز در اختیار شما قرار دهد. به هر حال هر کسی در یک سنی از دنیا می رود، اگر بخواهید منتظر روز مرگ خود بنشینید، آنوقت به هچ کاری نمی رسید، پس فقط هر کار تازه ای را امتحان کنید، اینطوری از زندگی لذت بیشتری خواهید برد.


۵) پذیرش جبر مطلق
این شما هستید که زندگی خود را کنترل می کنید و هیچ کس دیگری نمی تواند این کار را بدون خواست و اراده شما انجام دهد. خداوند در درون شما نهفته است و نیروهای درونی شما را تقویت می کند. زمانی که نماز می خوانید، نه تنها شکر خداوند را به جا می آورید، بلکه خودتان را به یک زندگی بهتر ترغیب می کنید. زمانیکه از او طلب بخشش می کنید، از خودتان بخشش می خواهید. هیچ کس در جهان هستی نمی تواند واکنش های شما را کنترل کند. هیچ گاه اجازه ندهید یک چنین ایده ای به ذهن شما خطور کند. نباید به هیچ چیز و هیچ کس اجازه دهید که کنترل زندگیتان را به عهده بگیرند. برای خودتان زندگی کنید و به دیگران هم کمک کند که این کار را انجام دهند.


۶) قدر و لیاقت شما محدود نیست
این حقیقت که شما زنده هستید و زندگی می کنید، باعث می شود که از شما یک انسان منحصر بفرد بسازد. اگر می خواهید در تمام مراحل زندگی از دیگران برتر باشید باید برای آن زحمت بکشید و تلاش کنید. همه افراد دارای استعدادها و توانایی هایی هستند که خودشان هم از آنها خبر ندارند. همه چیز را امتحان کنید تا بالاخره چیزی را که به آن علاقه دارید پیدا کنید. من به شدت اعتقاد به تغییر و تحول دارم. حتماً لازم نیست که در تمام طول عمر خود تنها یک کار را تکرار کنید. شیوه زندگی کردن خود را آنقدر تغییر دهید تا اینکه به راهی برسید که از صمیم قلب آنرا دوست می دارید.


۷) جهان اطراف ما تغییر نمی کند
دنیا از شما تشکیل شده. هر فردی که بر روی این کره خاکی زندگی می کند، یک دنیای متفاوت در ذهن خود دارد. تو دنیا را همانند من نمی بینی و من هم دنیا را مانند تو و خیلی از افراد دیگر نمی بینم. بنابراین همه چیز در دنیا به شما بستگی دارد. حالا به من بگویید: برای تغییر دنیای خود قصد دارید چه کاری انجام دهید؟


۸) هیچ کس مرا قبول ندارد
من به شما اطمینان دارم اما نظر من هیچ ارزشی ندارد، نظر هیچ کس مهم نیست؛ شما خودتان هستید که باید به خود اعتماد کنید. به محض اینکه به خودتان ایمان پیدا کردید دیگران هم به شما اعتماد پیدا می کنند، اما سعی کنید خودتان را به نظریات دیگران وابسته نکنید.


۹) من هیچ وقت نمی توانم خیلی پولدار شوم
من این جمله را بارها و بارها از زبان دیگران شنیده ام. ذهن ما همان قدر پول در می آورد که انتظارش را دارد. اگر من دائماً به خودم بگویم: "هیچ راهی وجود ندارد که من بتوانم میلیونی پول در بیاورم" ذهنم دیگر دنبال راههای نمی گردد که از طریق آن بتوانم میلیون ها تومان پول بدست آورم. اصلاً مهم نیست که افکار شما تا چه حد بلند پروازانه باشد حتی اگر به نتیچه هم نرسید حداقل یک ایده جدید را خلق کرده اید.


۱۰) هیچ کاری در این مورد از دستم بر نمی آید
ناآگاهانه است! شما می توانید جنبه های مختلف زندگی خود را تغییر دهید. برخی از افراد نمی توانند یک چنین نگرشی را در ذهن خود ایجاد کنید و این مسئله واقعاً شرم آور است. زندگی ممکن است دشواری های بسیار زیادی را داشته باشد و تصمیم گیری هم دل و جرات زیادی می خواهد، اما شما توانایی تغییر همه چیز را دارید. بدانید که از زندگی خود چه می خواهید، ببینید چه مراحلی را باید طی کنید و بعد هم همه چیز را تغییر دهید.

نوشته شده توسط ؟ در 8:51 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم فروردین 1391

حاضر جوابی ها‎

می گویند: “مریلین مونرو ” یک وقتی نامه ای به ” البرت اینشتین ” نوشت:
فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو. . . چه محشری می شوند!
آقای “اینشتین”در جواب نوشت:
ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم.
واقعا هم که چه غوغایی می شود!
ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!
.
.
.
روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:
آقای شاو! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است
برنارد شاو هم سریع جواب میدهد:
بله! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!
.
.
.
روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:
«شما برای چی می نویسید استاد؟ »
برنارد شاو جواب داد:
«برای یک لقمه نان»
نویسنده جوان برآشفت که:
«متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم! »
وبرنارد شاو گفت:
«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم! »
.
.
.
یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.
یه تاکسی می گیره، وقتی به محل می رسن، به راننده میگه
اینجا منتظر باش تا من برگردم.
راننده میگه
نمیشه، چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.
چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده ۱۰ دلارمیده.
راننده میگه:
گور بابای چرچیل، هر وقت خواستی برگرد!
.
.
.
نانسى آستور – (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود) -
روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل رو کرد و گفت:
من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ریختم.
چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز):
من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش
.
.
.
میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده…
که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه…
بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه
من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه…
چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه
ولی من این کار رو می کنم!
نوشته شده توسط ؟ در 8:3 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم اسفند 1390

سخنرانی چارلی چاپلین در فیلم دیکتاتور بزرگ

 

 
 

هانا، صدای مرا می شنوی؟ هرجا هستی نگاه کن هانا:

ابرها به حرکت در می آیند؛ خورشید می درخشد.

ما از تاریکی به روشنایی می رویم. ما به جهانی نو وارد می شویم.

دنیایی مهربان تر، جایی که انسان ها بر فراز نفرت خود، حرص خود و ددمنشی خود قرار می گیرند.


دیکتاتورها میمیرند؛ و قدرتی که از مردم می گیرند به مردم باز خواهد گشت................

من متأسفم اما نمی خوام امپراتور شوم. کار من نیست. من نمی خواهم به کسی دستور دهم یا جایی را فتح کنم.

من دوست دارم به همه کمک کنم، اگر امکانی باشد. یهودی، بی دین، سیاه، سفید.

ما همه می خواهیم به همدیگر کمک کنیم؛ نوع بشر چنین است.

ما همه می خواهیم در شادی یکدیگر زندگی کنیم؛ نه در رنج و بدبختی یکدیگر.

ما نمی خواهیم از یکدیگر متنفر باشیم و همدیگر را تحقیر کنیم.

در این دنیا اتاقی برای همه یافت می شود و زمین نیک غنی است و

می تواند برای همه غذا فراهم کند. شیوه زندگی می تواند آزاد و زیبا باشد

اما ما راه را گم کرده ایم

حرص و آز روح بشر را مسموم کرده است، دنیا را پر از تنفر کرده است،

ما را در بدبختی و خون غوطه ور کرده است. ما سرعت را بالا برده ایم

ولی خودمان را محبوس کرده ایم. ماشین آلات با تولید انبوه ما را نیازمند کرده است.

دانش ما را بدگمان کرده، هوشمان سخت و نامهربان گشته است.

ما بسی فکر می کنیم و بسیار کم احساس. بیش از ماشین آلات ما محتاج انسانیت هستیم.

بیش از هوش محتاج مهربانی و ملایمت. بدون این کیفیات، زندگی خشن می شود و

همه چیز از دست می رود. هواپیما و رادیود ما را به هم نزدیک کرده است.

طبیعت اصلی این اختراعات برای نیکی بشریت فریاد می زند، برای برادری جهانی

برای یگانگی همه ما فریاد می زند. حتی اکنون صدای من به گوش میلیونها نفر در جهان می رسد،

 میلیونها مرد، زن و کودک نا امید، قربانیان سیستمی که باعث می شود بشر شکنجه کند و

مردم بی گناه را به زندان بی اندازد.

به کسانی که صدای مرا می شنوند می گویم "نا امید نشوید".رنجی که اکنون در بین

ماست گذر حرص آدمی است، تلخی بشری است که راه پیشرفت انسان او را می ترساند.

نفرت آدمی می گذرد و دیکتاتورها می میرند؛ و قدرتی که از مردم می گیرند به مردم

باز خواهد گشت و تا زمانی که انسان ها می میرند آزادی نابود نخواهد شد.

سربازان!

خود را به دست ددمنشان نسپارید، انسان هایی که شما را تحقیر می کنند،

 در بند می کشانندتان، کسانی که زندگی شما را کنترل می کنند،به شما می گویند

که چکار کنید، چه بنوشید، چگونه بیندیشید و چگونه احساس کنید؛

کسانی که شما را شرطی می کنند، رژیم غذایی می دهند، با شمامانند گاو رفتار می کنند و از شما به عنوان گلوله توپ استفاده می کنند. خود را به دست انسان های غیرطبیعی نسپارید، مردان ماشینی با ذهن ماشینی و قلب ماشینی ! شما ماشین نیستید! شما گاو نیستید! شما انسانید! شما عشق به انسان در قلب خود دارید. شما نفرت نمی ورزید؛ تنها بی عشقان متنفرند، بی عشق و غیرطبیعی.

سربازان!

برای بردگی مبارزه نکنید! برای آزادی بجنگید! در فصل هفدهم سنت لوک نوشته شده “قلمروی خداوند در میان انسان هاست”
نه یک انسان و نه گروهی از انسان ها بلکه همه انسان ها، در شما، شما مردمی که قدرت دارید؛ قدرتی که ماشین بسازید؛ قدرتی که شادی پدید آورید. شما مردمی که قدرت دارید تا زندگی را آزاد و زیبا کنید تا این زندگی را پر از حادثه کنید.

سپس، به نام دموکراسی، اجازه دهید آن قدرت را استفاده کنیم! متحد شویم . یگانه! برای یک دنیای جدید مبارزه کنیم، دنیای آراسته ای که به همه انسان ها اجازه می دهد کار کنند که به شما آینده و امنیت دوره سالمندی می دهد. با وعده این چیزها، دژخیمان به قدرت می رسند ولی آنها دروغ می گویند. آنها به وعده های خود عمل نمی کنند؛ و هرگز نخواهند کرد. دیکتاتورها خود را آزاد می کنند ولی مردم را برده می کنند. اکنون، مبارزه کنیم برای رسیدن به آن وعده ها! مبارزه کنیم برای آزاد کردن دنیا، برای از بین بردن موانع، برای دور کردن حرص و آز، نفرت و ناشکیبایی. مبارزه کنیم برای جهان منطقی، جهانی که علم و پیشرفت به شادی انسان می انجامد.

سربازان!

به نام دموکراسی متحد شویم

هانا، صدای مرا می شنوی؟ هرجا هستی نگاه کن هانا:

ابرها به حرکت در می آیند؛ خورشید می درخشد. ما از تاریکی به روشنایی می رویم. ما به جهانی نو وارد می شویم. دنیایی مهربان تر، جایی که انسان ها بر فراز نفرت خود، حرص خود و ددمنشی خود قرار می گیرند.

نگاه کن هانا:

به روح انسان بال داده شده است و بالاخره او پرواز را آغاز می کند. به سوی رنگین کمان پرواز می کند. به سوی نور امید، به سوی آینده، آینده باشکوه متعلق به توست، به من و همه ما. نگاه کن هانا، نگاه کن.

 

نوشته شده توسط ؟ در 8:20 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سوم بهمن 1390

دموکراسی

مفهوم دموکراسی از این اندیشه برخاست که اگر آدمیان از یک

جهت  برابرند، پس باید از همه جهات برابر باشند. ارسطو

 

اگر کل بشریت جز یک نفر همگی هم عقیده بودند، باز هم

 اقدام بشریت در  سرکوب عقیده آن یک نفر مشروع تر و

موجه تر از اقدام آن یک نفر در  سرکوب عقیده کل بشریت

نبو د. جان استوارت میل

 

در دموکراسی هرکس حق دارد نظر ناصواب هم داشته باشد. کلود پیر

 

اگر همه حکومت های دیگر را که تاکنون پدیدار شده اند، استثنا کنیم،

 دموکراسی بدترین نوع حکومت است. وینستون چرچیل

 

بهترین سلاح دیکتاتوری ها، پنهان کاری و بهترین سلاح

دموکراسی ها  شفافیت است.  نیلز بور

 

دموکراسی به این معنی است که مردم آزادانه سخن بگویند

 و حکومت نیز  صبورانه گوش دهد.  السدر فاروگیا

 

هر چیز که سیاستمداران را فروتن و متواضع سازد، به حال

 دموکراسی سودمند است.  مایکل کنیزلی

 

 نقد و دگراندیشی پادزهر توهمات بزرگ است.  آلن بارت

 

اطلاعات، پول رایج در بازار دموکراسی است. توماس جفرسون

 

هیچ انسان آ نقدر از نظر اخلاقی شایسته نیست که بدون

رضایت دیگران بر  ایشان حکومت کند. آبراهام لینکلن

 

همه نارسایی های دموکراسی را می توان با دموکراسی

بیشتر درمان کرد.  آلفرد اسمیت

 

دموکراسی دو حسن دارد: یکی آن که تنوع را می پذیرد

 و دوم آن که انتقاد  و دگراندیشی را مجاز می دارد. ادوارد فورستر

 

دموکراسی حکومت کسانی است که تربیت نشده اند،

 اما حکومت اشراف  حکومت سانی است که بد تربیت

شده اند. گیلبرت چسترتن

 

 محافظه کاری یعنی اعطای حق رای به نیاکان مرده خودمان؛

 محافظه کاری  دموکراسی مردگان است. گیلبرت چسترتن

 

نقد و دگراندیشی در دموکراسی ها مانند دارو است که

 فایده اش نه در  طعم و مزه بلکه در اثرگذاری آن می باشد.

 ویلیام فولبرایت

 

در دموکراسی هر کس می تواند هر چه می خواهد آرزو کند،

 اما در نهایت  تنها به چیزی دست می یابد که سزاوار آن

 است. ادوارد ابی

 

آنجا که دو گرگ و یک بره دسته جمعی تصمیم بگیرند

که شام چه بخورند، نشانی از دموکراسی نخواهد بود. جیمز بویارد

 

دموکراسی قدرت انتخاب اکثریت عامی را جانشین قدرت انتصاب

 اقلیت تنگ  نظر می سازد. جرج برنارد شا

 

نوشته شده توسط ؟ در 19:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم دی 1390

توصیف کنت دوگو بینو در باره ایران

نويسنده فرانسوي كنت دوگو بينو در كتاب تاملي درباره ايران با

 برگردان سيدجواد طباطبايي می نویسد :

 

ايران، ايران خواهد ماند و نخواهد مرد. ايران در نظر من

چونان سنگ خارايي است كه موج‌هاي دريا آن را به ژرفا

رانده‌اند. انقلاب‌هاي جوي آن را به خشكي انداخته‌اند.

رودي آن را با خود برده و فرسوده كرده است، تيزي‌هاي

آن را گرفته و خراش‌هاي بسياري بر آن وارد آورده، ولي

اين «سنگ خارا» پيوسته همان است كه بود. اينك در

اواسط دره‌اي باير آرميده است، زماني كه اوضاع بر وفق

مراد باشد، آن سنگ خارا گردش را از سر خواهد

گرفت.


 

نوشته شده توسط ؟ در 10:34 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم آبان 1390

چند سخن

بلند اندیش باشید اما از خوشی های کوچک هم غافل نمانید.

 

هيچ کس نمی تواند کاری کند که شما احساس حقارت کنيد مگر اينکه
 
 خودتان اين احساس را داشته باشيد
.
ليتور روز ولت
 
زندگي دشمن شما نيست، اما طرز فكرتان مي تواند دشمن شما باشد


ريچارد كارسون

 
خوارترین مردم کسی است که مردم را خوار شمارد


پیامبر اکرم

وجود داشتن یک انسان خوب روی زمین مهمتر است از یک فرشته ی
 
 اضافی در بهشت !

اگر قومی به تفکر آغاز کرد نمی توان آنرا متوقف نمود

ولتر
نوشته شده توسط ؟ در 13:35 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390

خدا به قول خود عمل می کند!

چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا"*. بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه! استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت. استاد  ۵۰ ساله‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم. "من حدودا  ۲۱  یا ۲  سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو"که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم. استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم... اما نسبت به پدرم مثل تمام پدرها هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم. نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم. از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند... پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ... حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، ۱۰۰تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم. آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند. بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها ۱۰  تومان عیدی داد، ۱۰  تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان. اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس. بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من. گفتم: این چیه؟ "باز کن می فهمی" باز کردم،  ۹۰۰  تومان پول نقد بود! این برای چیه؟ "از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند." راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید ۱۰۰۰تومان باشه نه ۹۰۰  تومان! مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین. راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد. روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم... "چه شرطی؟" بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است. استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا ۱۰  برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟*"
نوشته شده توسط ؟ در 9:11 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم تیر 1390

شكار ميمون زنده و رابطه آن با ذهن انسان

شكار ميمون زنده بخاطر چابكي و سرعت عمل جانور بسيار مشكل است. يكي از روشهاي شكار ميمون در آفريقا اين است كه شكارچي به محل اقامت ميمونها مي رود و بدون توجه به آنها در سوراخ كوچكي در يك سنگ بزرگ مقداري خوراكي مي ريزد و دور مي شود ميمونهاي گرسنه و كنجكاو دستشان را به درون سوراخ مي برند و خوراكيها را در مشت خود مي ريزند اما دهانه سوراخ كوچكتر از آن است كه مشت ميمون از آن خارج شود. ميمون وحشت زده مي شود و تقلا مي كند تا خسته شود اما هرگز مشت بسته خود را باز نمي كند تا رها شود.
ذهن انسان هم گاه مانند مشت بسته ميمون است، تقلا مي كند و بي تاب مي شود و روي يك مسئله قفل مي شود در حالي كه چاره در رها كردن و آزادي از قيد و بندهاي ذهن است.

نوشته شده توسط ؟ در 13:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم خرداد 1390

گلچینی از سخنان بزرگان

 
 
تنها به نشستن و فکر کردن اکتفا نکنید، اقدام کنید
(انتونی رابینز) 
  
 
با وفا، ترک بی وفا نکند
(اخوان ثالث) 
 
 
ذهن خود را با روش ها و اصولی که افراد موفق به کار گرفته اند، بارور کنید
(مارک فیشر) 
 
 
سن و سال فقط از ضرب آهنگ کسانی می کاهد که هر گز جرات نکرده اند که با قدم های شخص خودشان راه بروند
(پائولو کوئیلو) 
 
 
آنچه در زندگی به طور قطع لازم است عشق و محبت است، بقیه چیزها فقط مفیدند
(انتونی رابینز) 
 
 
همیشه دشمنانتان را ببخشید، هیچ چیز بیش از این آنها را ناراحت نمیکند
( اسکار وایلد )
 
 
اگر چیزی را بدست نیاوردی، فراموشش کن و اگر نمی توانی چیزی را فراموش کنی، بدستش بیاور....
( شکسپیر )
 
 
تصمیم خداوند از قدرت درک ما خارج است، اما همیشه به سود ما است
( پائولوکوئیلو )
 
 
عاشقِ عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار، از تنفر متنفر باش و به مهربانی مهر بورز، با آشتی آشتی كن و از جدایی جدا باش
( زرتشت )
 
 
افکار ما و روش فکر کردنمان تاثیر بی چون و چرایی بر قوای جسمی مان دارند
(نورمن وینسنت پیل) 
 
 
مردم به خاطر توقع خود بدبختی می کشند
(کن کیز) 
 
 
مسائل و موانع را در ذهن تان بزرگ نکنید
(نورمن وینسنت پیل)  
 
 
احترام همان عشق است و تنپوشی ساده
(فرانکی بایرون) 
 
 
اگر به آنچه انجام می دهی عشق بورزی، احتمال شکست صفر می شود
(مارک فیشر) 
 
 
شما تبدیل به همان چیزی می شوید که بیشتر درباره آن فکر می کنید
(برایان تریسی) 
 
 
ما نمی توانیم دیگران را تغییر دهیم، ولی قادر به تغییر خود هستیم
(لوییز ال هی) 
 
 
اگر ذهن شما واقعا علاقه مند به انجام کاری باشد، بدون وقفه به آن کار ادامه دهید
(نورمن وینسنت پیل) 
 
 
خوشرویی نشانه هوش فوق العاده است
(انتونی رابینز) 
 
 
بیش از انجام هر چیز نخست بدان چه می خواهی
(فوخ) 
 
 
نظرات دیگران را بی چون و چرا نپذیرید بلکه فکر کنید که چه چیزی برایتان مهم است
(کاترین پاندر) 
 
 
انعطاف پذیری عامل خوشبختی انسان است
(انتونی رابینز) 
 
 
با ایده های نو بدون تعصب برخورد کن
(جکسون براون) 
 
  
آنچه هستید شما را بیشتر معرفی می کند تا آنچه می گویید
(امرسون) 
 
 
اگر برای تغییر زندگی خود مصمم هستید، برای تغییر محیط خود نیز مصمم باشید
(اندرو متیوس) 
   

اگر به جای اسلحه، با معلم به جنگ دنیا می رفتیم، آنوقت همه دشمنان نابود می شدند
بیسمارک
   

حکمت درختی است که ریشه آن در قلب است و میوه آن در زبان
بطلمیوس
 

از بزرگان تنها رنجهاست که باقی می ماند
 فردوسی خردمند
      

انسان دانا به جای آنکه در انتظار رسیدن یک فرصت خوب در زندگی باشد، خود  آن را به وجود می آورد
فرانسیس بیکن
  

وفاداری به حال است که وفاداری به آینده را آماده می سازد
فنلون
 

بی خردی است که بگویم، کسی بدی را بی بهانه (دلیل) انجام می دهد
فردوسی خردمند
    

انسان خردمند، تار و پودهای اصلی زندگی را می یابد
اُرد بزرگ
 

مرا اندکی دوست بدار، اما طولانی
کریستوف مارلو
    

ره آورد سفر در درون آدمی، به جز خرد و پیشرفت نیست
اُرد بزرگ
  

اگر برای انجام کاری بزرگ، زمان نداری، بهتر است بی درنگ آن را به دیگران بسپاری
فردوسی خردمند
   

اگر ما به معایب کوچک خود اعتراف می کنیم برای آن است که به طرف خود بفهمانیم که از معایب بزرگتر بری هستیم
فنلون
          

همین قدر که برای بدست آوردن آرزوئی اراده کنیم، یک گام بلند در راه نیل بدان برداشته ایم
سی فوستر
   

اگر بزرگی و عظمت را آرزو می کنی آن را فراموش کن و دنبال حقیقت برو، آنگاه به هر دو خواهی رسید
هم حقیقت و هم عظمت
سنگا
نوشته شده توسط ؟ در 8:33 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم خرداد 1390

فلسفه خوک: معنای زیستن زیر یوغ حکومت استبدادی

 
فلسفه خوک عنوان کتابی است که انتشارات گالیمار فرانسه از لیو شیائوبو، ناراضی سر‌شناس چینی و برنده جایزه نوبل صلح ۲۰۱۰، منتشر کرده است. نام این کتاب که شماری چند از نوشته‌های وی پیرامون اوضاع چین را در خود جا می‌دهد برگرفته از موضوع یکی از مقالات خواندنی مجموعه است که در آن لیو شیائوبو تحول ذهنی و سیاسی جامعه این کشور را در پی کشتار معروف میدان «تیانان‌من» (سال ۱۹۸۹) ترسیم می‌کند. نویسنده فلسفه خوک را برای توصیف آن شیوه زندگی به کار می‌برد که در چین استبدادی به مردم تحمیل می‌شود.

لیو شیائوبو فلسفه خوک را با زندگی به سبک و سیاق خوک و زندگی کردن در خوک‌دانی توضیح می‌دهد. خوک‌ها زمانی که از خوردن اشباع می‌شوند به خواب می‌روند و زمانی که از خواب بیدار می‌شوند دوباره به سراغ خوردن می‌روند. زندگی خوکی در حقیقت دایره‌ای بسته و تکراری است که در آن همه چیز به سطح نیازهای اولیه و غریزی انسان تنزل می‌یابد. در این فلسفه زندگی خوک‌واره آدم‌ها زندانی نیازهای زیستی طبیعی خودد، خواست‌ها و آرزوهای والا و بر‌تر انسانی رنگ می‌بازند و منزلت انسانی تا حد زندگی خوک سقوط می‌کند.

میدان‌دار اصلی این فلسفه به باور نویسنده کسی نیست جز دولت چین که برای ادامه کم‌دردسر حکومت خود نیاز به مردمی دارد که مطیع، سربه‌زیر و کم‌توقع باشند، درگیر مشکلات معیشتی روزمره باشند و کلا از زندگی چیزی بیش از همین نیازهای اولیه نخواهند.

در چنین جامعه‌ای که سرگرم اقتصاد و مشکلات معیشتی و مادی است نه کسی از حقوق بشر و دموکراسی حرف می‌زند و نه کسی لب به اعتراض به دولت و استبداد دولتی می‌گشاید. زندگی اجتماعی به خوک‌دانی شبیه می‌شود که در آن انسان‌هایی که به زندگی خوکی خو گرفته‌اند در کنار یکدیگر روزگار می‌گذرانند و هر کس درگیر مشکلات معیشتی خود است.

برنده جایزه نوبل صلح ۲۰۱۰ در تلاش برای درک چند و چونی شکل‌گیری این فلسفه به ناکامی انقلاب مائو و تحول سیاسی و ذهنی جامعه چین در دهه‌های اخیر و شکست‌هایی که این کشور در حرکت به سوی جامعه باز به خود دیده اشاره می‌کند. پیش‌زمینه عینی این گرایش ایدئولوژی جدید اقتصادی دولت، راهبرد اقتصاد بازار و به وجود آمدن چپ جدیدی است که در نگاه گذشته حزب کمونیست به بسیاری از مقولات بازنگری جدی کرده و تلاش می‌کند نوعی الگوی سرمایه‌داری منهای لیبرالیسم سیاسی را ترویج دهد. 

شیائوبو در توصیف فلسفه خوک فقط به سراغ دولت چین و حزب حاکم نمی‌رود، او لبه تیز حملات خود را همچنین متوجه آن دسته از روشنفکران و نخبگانی می‌کند که در عمل به چنین فلسفه‌ای گردن می‌گذارند و ‌گاه به توجیه سیاسی یا نظری آن هم دست می‌زنند.

این روشنفکران سطح توقع از جامعه و نهادهای عمومی را به آن حد کاهش می‌دهند که دیکتاتوری و روش‌های سرکوب‌گرانه حکومت به امری ثانوی و غیراصلی تبدیل شود. فلسفه خوک به معنای دادن اولویت به پیشرفت اقتصادی، ثبات سیاسی و منفعت فردی به زیان دموکراسی و حقوق بشر است. همزمان کسانی هم برای توجیه فلسفه خوک دست به انتقاد از کسانی می‌زنند که از نظر آن‌ها دارای نظریات رادیکال و آرمان‌گرایانه هستند و با تندروی خود نظم و ثبات سیاسی چین و موقعیت جهانی او را تضعیف می‌کنند.

بدین گونه است که لزوم وجود یک مرکز (دولت) قدرتمند برای اداره اقتصاد و کشور، ناسیونالیسم چینی و مخالفت یا دشمنی با غرب و یا نقد لیبرالیسم غربی به بهانه‌های خوبی برای توجیه رفتارهای استبدادی یا کم‌اهمیت جلوه دادن دموکراسی تبدیل می‌شود. شماری از روشنفکران و نخبگان هم برای همراهی با حکومت یا سکوت در برابر استبداد و سرکوب دولتی در پس کار دانشگاهی و آکادمیک پنهان می‌شوند و کاری به بحث‌های سیاسی روزمره درباره دموکراسی ندارند.

نویسنده فلسفه خوک ریشه اصلی شکل‌گیری و رونق این گرایش‌های فکری و توجیهات سیاسی را فشار دولتی و سرکوب سیاسی می‌داند. از نظر او، تقدیس ثبات سیاسی، پیشرفت اقتصاد یا برجسته کردن مسائل مربوط به توسعه مادی یا رقابت با غرب به بهای فراموشی دموکراسی و جامعه باز پیش از آن که ناشی از مشکلات زندگی باشد نتیجه تسلیم شدن در برابر سرکوب و سیاست‌های دولتی است.

گرایشی که برای سکوت در برابر استبداد یا توجیه آن به گفتمان فرهنگی، ناسیونالیستی، علمی و دانشگاهی روی می‌آورد در حقیقت از ترسی پرده برمی‌دارد که سرکوب دولتی در جامعه و در میان نخبگان به وجود آورده است. از نظر نویسنده، روشنفکران و نخبگانی که آرمان‌های آزادی‌خواهانه و انسانی را به بهانه‌های مختلف کنار گذاشته‌اند و به گونه‌ای با فلسفه خوک همراهی می‌کنند راهی جز پذیرش زندگی خوک‌وار و رفتن به سوی این خوک‌دانی ملی در برابر خود ندارند.

شیائوبو با اشاره به رابطه پر فراز و نشیب با دولت می‌نویسد در بازی با نظام که سال‌هاست ادامه یافته، نخبگان در حلقه خود نوعی خطوط قرمز را برای خود ترسیم کرده‌اند. آن‌ها خوب می‌دانند اگر از این خطوط قرمز پا فرا‌تر گذارند، امنیت و منافع‌شان به خطر خواهد افتاد. دولت در چنین شرایطی هر زمانی که خواست به فشار خود می‌افزاید و آن‌ها نیز ناچار به عقب‌نشینی بیشتر می‌شوند. نویسنده فلسفه خوک بر این باور است که خطوط قرمزی که سکوت روشنفکران را به دنبال می‌آورد از قاعده و قانون قابل رویتی پیروی نمی‌کند، همه چیز در ذهنیت صاحبان قدرت می‌گذرد. زمانی که آن‌ها پیرامون امنیت نظام و وضعیت خود دچار حس ناامنی شوند بر فشار خود خواهند افزود. وی می‌نویسد: «شکی نیست که ما برای ادامه زندگی نیاز به نان داریم، اما برای انسان بودن و انسانی زیستن نیاز ما به آزادی بیشتر است.»

لیو شیوئوبو نقش روشنفکران و نخبگان در برون‌رفت از این بن‌بست سیاسی را بسیار مهم می‌داند. او ضمن اشاره به تلاش حکومت برای تار و مار کردن روشنفکران و نخبگان مخالف و وادار ساختن بسیاری به مهاجرت از چین در چند دهه گذشته بر آن است که جامعه به روشنفکران و نخبگانی مستقل نیاز دارد که با شجاعت اخلاقی و سیاسی در برابر سرکوب و فساد حکومت مقاومت کنند و صدای خود را به گوش جامعه برسانند. کسانی که تن به زندگی خوکی نمی‌دهند، کسانی که می‌خواهند به اعتلای اخلاقی جامعه یاری رسانند انسان‌هایی هستند که از دیدگاه این ناراضی برجسته چینی اصالت غریزی دارند و در برابر وسوسه‌های حکومتی تسلیم نمی‌شوند. آن‌ها با باور به آینده در برابر شرایط نومیدکننده‌ای که ویرانه‌های اخلاقی و معنوی جامعه ایجاد کرده مقاومت می‌کنند.

نوشته شده توسط ؟ در 9:11 |  لینک ثابت   •