چهارشنبه سی ام فروردین 1391
10 نگرش مانع ژیشرفت
۱۰ نگرش که مانع پیشرفت در زندگی می شود
من تاکنون در مورد عقاید مختلف در انسان های متفاوت، صحبت های زیادی کرده ام و حرف های زیادی با شما در این مورد که چگونه می توانید عقاید خود را در جهت بهبودی زندگیتان تغییر دهید، بیان نموده ام. برخی از افراد هستند که دارای نگرش های غلطی در زندگی می باشند و من تصور میکنم که دیگر نوبت به آن رسیده باشد که چند نمونه از این موارد را مخاطب قرار داده و سعی در رفع آنها داشته باشیم.
عقاید ابتدایی ما از روی رفتار و نگرش های پدر و مادر، معلمین، همکلاسی ها، تلویزیون، و سایر رسانه های جمعی شکل می گیرند. زمانی که جوان هستیم تصور میکنیم که بزرگتر ها بیشتر از ما درک می کنند، به همین دلیل هر چه را که می گویند باور می کنیم و به آنها اعتماد می کنیم. زمانی که بزرگتر می شویم به مرور زمان سیستم فکری مخصوص به خودمان را پیدا می کنیم، اما باز هم این امکان وجود دارد که بخشی از تفکرات و نگرش های زمان بچگی در وجود ما باقی بماند. گاهی اوقات خودمان هم متوجه نمی شویم که دارای یک چنین عقایدی هستیم.
در این قسمت چند نمونه از عادات نه چندان مناسب را برایتان ذکر می کنیم؛ ببینید که آیا در ذهن شما هم یک چنین گرایش هایی وجود دارند یا خیر؛
۱) اگر در کاری شکست بخورید، بازنده هستید
این اتفاق ممکن است در تمام طول دوران تحصیلی و یا دوران شغلی برای ما اتفاق بیفتد. همه انتظار دارند که ما همیشه برنده، برنده، و برنده باشیم. شما باید این عقیده را در ذهن خود پرورش دهید که اگر چیزی را امتحان کردید، و در آن شکست خوردید، باید آنقدر آنرا تکرار کنید تا به نتیجه مطلوب دست پیدا کرده و پیروز شوید. اگر شما معتقد باشید که اگر در کاری شکست خوردید، آنوقت بازنده هستید پس باید بدانید که با این تفکر تمام مردم دنیا بازنده محسوب می شوند. با یک چنین اعتقادی فقط خودتان را از صحنه پیشرفت دور نگه می دارید. یک ایده نوین را جایگزین این تفکر غلط کنید.
۲) اگر اجباری به تغییر نیست چرا تغییر کنیم
منظور من این نیست که به خاطر اصل تغییر و تحول در زندگی خود تغییر ایجاد کنید. بلکه نظر من این است که افراد باید با پیشرفت تکنولوژی خودشان را وفق داده از نوآوری ها بهره بیشتری در کارهای خود ببرند. ما باید تغییر کنیم تا بتوانیم در زندگی به جلو پیش برویم. تا آنجایی که می توانید از افرادی که به سکون تمایل دارند و از تغییر و تحول خوششان نمی آید پرهیز کنید. اگر متوجه تغییری می شوید که می تواند در زندگی شما پیشرفت ایجاد کنید حتماً آن را امتحان کنید.
۳) تو به اندازه کافی مهارت نداری که از پس آن بربیایی
هیچ کس در زندگی از همان ابتدا به اندازه کافی در کاری مهارت بالا نداشته و همه بالاخره از یک جایی کار خود را شروع کردند.اگر تصمیم دارید کاری را انجام دهید، پس از همین حالا شروع کنید، به این دلیل که خیلی چیزها را در مورد آن مطلب نمی دانید، به خود استرس ندهید. حتماً نباید مدرک دانشگاهی داشته باشید تا بتوانید از عهده کاری بر بیایید. باید آنقدر تلاش کنید تا به هدف خود برسید. منابع دیگری بجز دانشگاه هم هستند که می توانند اطلاعات مفیدی را در زمینه های مختلف در اختیار شما قرار دهند. فقط باید راه و روش مناسب را پیدا کنید. اگر کارهایتان را به درستی انجام دهید و از راه درست وارد شوید و ارزش های خود را دست کم نگیرید، به راحتی دیگران متوجه توانایی های شما خواهند شد.
۴) برای شروع کاری تازه خیلی دیر شده
میانگن عادی سن در اروپا برای آقایون ۷۵ و برای خانم ها ۷۹ است. این ارقام در امریکا و اروپا نسبت تقریباً مشابهی دارند. البته این رقم هر روزه در حال افزایش است و شاید روزی برسد که میانگین سن انسان ها به ۱۰۰ سال نیز افزایش پیدا کند. این بدان معناست که هیچ وقت برای شروع کار تازه ای دیر نمی شود. شروع یک کار یا معامله تازه، راه مناسبی است که ذهن خود را فعال نگه دارید. همچنین این کار می تواند اشتیاق لازم برای انجام سایر کارها را نیز در اختیار شما قرار دهد. به هر حال هر کسی در یک سنی از دنیا می رود، اگر بخواهید منتظر روز مرگ خود بنشینید، آنوقت به هچ کاری نمی رسید، پس فقط هر کار تازه ای را امتحان کنید، اینطوری از زندگی لذت بیشتری خواهید برد.
۵) پذیرش جبر مطلق
این شما هستید که زندگی خود را کنترل می کنید و هیچ کس دیگری نمی تواند این کار را بدون خواست و اراده شما انجام دهد. خداوند در درون شما نهفته است و نیروهای درونی شما را تقویت می کند. زمانی که نماز می خوانید، نه تنها شکر خداوند را به جا می آورید، بلکه خودتان را به یک زندگی بهتر ترغیب می کنید. زمانیکه از او طلب بخشش می کنید، از خودتان بخشش می خواهید. هیچ کس در جهان هستی نمی تواند واکنش های شما را کنترل کند. هیچ گاه اجازه ندهید یک چنین ایده ای به ذهن شما خطور کند. نباید به هیچ چیز و هیچ کس اجازه دهید که کنترل زندگیتان را به عهده بگیرند. برای خودتان زندگی کنید و به دیگران هم کمک کند که این کار را انجام دهند.
۶) قدر و لیاقت شما محدود نیست
این حقیقت که شما زنده هستید و زندگی می کنید، باعث می شود که از شما یک انسان منحصر بفرد بسازد. اگر می خواهید در تمام مراحل زندگی از دیگران برتر باشید باید برای آن زحمت بکشید و تلاش کنید. همه افراد دارای استعدادها و توانایی هایی هستند که خودشان هم از آنها خبر ندارند. همه چیز را امتحان کنید تا بالاخره چیزی را که به آن علاقه دارید پیدا کنید. من به شدت اعتقاد به تغییر و تحول دارم. حتماً لازم نیست که در تمام طول عمر خود تنها یک کار را تکرار کنید. شیوه زندگی کردن خود را آنقدر تغییر دهید تا اینکه به راهی برسید که از صمیم قلب آنرا دوست می دارید.
۷) جهان اطراف ما تغییر نمی کند
دنیا از شما تشکیل شده. هر فردی که بر روی این کره خاکی زندگی می کند، یک دنیای متفاوت در ذهن خود دارد. تو دنیا را همانند من نمی بینی و من هم دنیا را مانند تو و خیلی از افراد دیگر نمی بینم. بنابراین همه چیز در دنیا به شما بستگی دارد. حالا به من بگویید: برای تغییر دنیای خود قصد دارید چه کاری انجام دهید؟
۸) هیچ کس مرا قبول ندارد
من به شما اطمینان دارم اما نظر من هیچ ارزشی ندارد، نظر هیچ کس مهم نیست؛ شما خودتان هستید که باید به خود اعتماد کنید. به محض اینکه به خودتان ایمان پیدا کردید دیگران هم به شما اعتماد پیدا می کنند، اما سعی کنید خودتان را به نظریات دیگران وابسته نکنید.
۹) من هیچ وقت نمی توانم خیلی پولدار شوم
من این جمله را بارها و بارها از زبان دیگران شنیده ام. ذهن ما همان قدر پول در می آورد که انتظارش را دارد. اگر من دائماً به خودم بگویم: "هیچ راهی وجود ندارد که من بتوانم میلیونی پول در بیاورم" ذهنم دیگر دنبال راههای نمی گردد که از طریق آن بتوانم میلیون ها تومان پول بدست آورم. اصلاً مهم نیست که افکار شما تا چه حد بلند پروازانه باشد حتی اگر به نتیچه هم نرسید حداقل یک ایده جدید را خلق کرده اید.
۱۰) هیچ کاری در این مورد از دستم بر نمی آید
ناآگاهانه است! شما می توانید جنبه های مختلف زندگی خود را تغییر دهید. برخی از افراد نمی توانند یک چنین نگرشی را در ذهن خود ایجاد کنید و این مسئله واقعاً شرم آور است. زندگی ممکن است دشواری های بسیار زیادی را داشته باشد و تصمیم گیری هم دل و جرات زیادی می خواهد، اما شما توانایی تغییر همه چیز را دارید. بدانید که از زندگی خود چه می خواهید، ببینید چه مراحلی را باید طی کنید و بعد هم همه چیز را تغییر دهید.
سه شنبه هشتم فروردین 1391
حاضر جوابی ها
|
می گویند: “مریلین مونرو ” یک وقتی نامه ای به ” البرت اینشتین ” نوشت: فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو. . . چه محشری می شوند! ![]() آقای “اینشتین”در جواب نوشت: ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم. واقعا هم که چه غوغایی می شود! ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود! .
.
.
![]() روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت: آقای شاو! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است برنارد شاو هم سریع جواب میدهد: بله! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید! .
.
.
روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید: «شما برای چی می نویسید استاد؟ » برنارد شاو جواب داد: «برای یک لقمه نان» نویسنده جوان برآشفت که: «متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم! » وبرنارد شاو گفت: «عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم! » .
.
.
![]() یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت. یه تاکسی می گیره، وقتی به محل می رسن، به راننده میگه اینجا منتظر باش تا من برگردم. راننده میگه نمیشه، چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم. چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده ۱۰ دلارمیده. راننده میگه: گور بابای چرچیل، هر وقت خواستی برگرد! .
.
.
نانسى آستور – (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود) - روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوهتان زهر مىریختم. چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز): من هم اگـر شوهر شما بودم مىخوردمش .
.
.
میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده… که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه… بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه ولی من این کار رو می کنم! |
دوشنبه هشتم اسفند 1390
سخنرانی چارلی چاپلین در فیلم دیکتاتور بزرگ
|
|
|
هانا، صدای مرا می شنوی؟ هرجا هستی نگاه کن هانا: ما از تاریکی به روشنایی می رویم. ما به جهانی نو وارد می شویم. دنیایی مهربان تر، جایی که انسان ها بر فراز نفرت خود، حرص خود و ددمنشی خود قرار می گیرند. من دوست دارم به همه کمک کنم، اگر امکانی باشد. یهودی، بی دین، سیاه، سفید. ما همه می خواهیم به همدیگر کمک کنیم؛ نوع بشر چنین است. ما همه می خواهیم در شادی یکدیگر زندگی کنیم؛ نه در رنج و بدبختی یکدیگر. ما نمی خواهیم از یکدیگر متنفر باشیم و همدیگر را تحقیر کنیم. در این دنیا اتاقی برای همه یافت می شود و زمین نیک غنی است و می تواند برای همه غذا فراهم کند. شیوه زندگی می تواند آزاد و زیبا باشد ما را در بدبختی و خون غوطه ور کرده است. ما سرعت را بالا برده ایم ولی خودمان را محبوس کرده ایم. ماشین آلات با تولید انبوه ما را نیازمند کرده است. دانش ما را بدگمان کرده، هوشمان سخت و نامهربان گشته است. ما بسی فکر می کنیم و بسیار کم احساس. بیش از ماشین آلات ما محتاج انسانیت هستیم. بیش از هوش محتاج مهربانی و ملایمت. بدون این کیفیات، زندگی خشن می شود و همه چیز از دست می رود. هواپیما و رادیود ما را به هم نزدیک کرده است. طبیعت اصلی این اختراعات برای نیکی بشریت فریاد می زند، برای برادری جهانی برای یگانگی همه ما فریاد می زند. حتی اکنون صدای من به گوش میلیونها نفر در جهان می رسد، میلیونها مرد، زن و کودک نا امید، قربانیان سیستمی که باعث می شود بشر شکنجه کند و مردم بی گناه را به زندان بی اندازد. ماست گذر حرص آدمی است، تلخی بشری است که راه پیشرفت انسان او را می ترساند. نفرت آدمی می گذرد و دیکتاتورها می میرند؛ و قدرتی که از مردم می گیرند به مردم باز خواهد گشت و تا زمانی که انسان ها می میرند آزادی نابود نخواهد شد. در بند می کشانندتان، کسانی که زندگی شما را کنترل می کنند،به شما می گویند که چکار کنید، چه بنوشید، چگونه بیندیشید و چگونه احساس کنید؛ کسانی که شما را شرطی می کنند، رژیم غذایی می دهند، با شمامانند گاو رفتار می کنند و از شما به عنوان گلوله توپ استفاده می کنند. خود را به دست انسان های غیرطبیعی نسپارید، مردان ماشینی با ذهن ماشینی و قلب ماشینی ! شما ماشین نیستید! شما گاو نیستید! شما انسانید! شما عشق به انسان در قلب خود دارید. شما نفرت نمی ورزید؛ تنها بی عشقان متنفرند، بی عشق و غیرطبیعی. |
دوشنبه سوم بهمن 1390
دموکراسی
جهت برابرند، پس باید از همه جهات برابر باشند. ارسطو
اگر کل بشریت جز یک نفر همگی هم عقیده بودند، باز هم
اقدام بشریت در سرکوب عقیده آن یک نفر مشروع تر و
موجه تر از اقدام آن یک نفر در سرکوب عقیده کل بشریت
نبو د. جان استوارت میل
در دموکراسی هرکس حق دارد نظر ناصواب هم داشته باشد. کلود پیر
اگر همه حکومت های دیگر را که تاکنون پدیدار شده اند، استثنا کنیم،
دموکراسی بدترین نوع حکومت است. وینستون چرچیل
بهترین سلاح دیکتاتوری ها، پنهان کاری و بهترین سلاح
دموکراسی ها شفافیت است. نیلز بور
دموکراسی به این معنی است که مردم آزادانه سخن بگویند
و حکومت نیز صبورانه گوش دهد. السدر فاروگیا
هر چیز که سیاستمداران را فروتن و متواضع سازد، به حال
دموکراسی سودمند است. مایکل کنیزلی
نقد و دگراندیشی پادزهر توهمات بزرگ است. آلن بارت
اطلاعات، پول رایج در بازار دموکراسی است. توماس جفرسون
هیچ انسان آ نقدر از نظر اخلاقی شایسته نیست که بدون
رضایت دیگران بر ایشان حکومت کند. آبراهام لینکلن
همه نارسایی های دموکراسی را می توان با دموکراسی
بیشتر درمان کرد. آلفرد اسمیت
دموکراسی دو حسن دارد: یکی آن که تنوع را می پذیرد
و دوم آن که انتقاد و دگراندیشی را مجاز می دارد. ادوارد فورستر
دموکراسی حکومت کسانی است که تربیت نشده اند،
اما حکومت اشراف حکومت سانی است که بد تربیت
شده اند. گیلبرت چسترتن
محافظه کاری یعنی اعطای حق رای به نیاکان مرده خودمان؛
محافظه کاری دموکراسی مردگان است. گیلبرت چسترتن
نقد و دگراندیشی در دموکراسی ها مانند دارو است که
فایده اش نه در طعم و مزه بلکه در اثرگذاری آن می باشد.
ویلیام فولبرایت
در دموکراسی هر کس می تواند هر چه می خواهد آرزو کند،
اما در نهایت تنها به چیزی دست می یابد که سزاوار آن
است. ادوارد ابی
آنجا که دو گرگ و یک بره دسته جمعی تصمیم بگیرند
که شام چه بخورند، نشانی از دموکراسی نخواهد بود. جیمز بویارد
دموکراسی قدرت انتخاب اکثریت عامی را جانشین قدرت انتصاب
اقلیت تنگ نظر می سازد. جرج برنارد شا
چهارشنبه بیست و یکم دی 1390
توصیف کنت دوگو بینو در باره ایران
برگردان سيدجواد طباطبايي می نویسد :
ايران، ايران خواهد ماند و نخواهد مرد. ايران در نظر من
چونان سنگ خارايي است كه موجهاي دريا آن را به ژرفا
راندهاند. انقلابهاي جوي آن را به خشكي انداختهاند.
رودي آن را با خود برده و فرسوده كرده است، تيزيهاي
آن را گرفته و خراشهاي بسياري بر آن وارد آورده، ولي
اين «سنگ خارا» پيوسته همان است كه بود. اينك در
اواسط درهاي باير آرميده است، زماني كه اوضاع بر وفق
مراد باشد، آن سنگ خارا گردش را از سر خواهد
گرفت.
چهارشنبه هجدهم آبان 1390
چند سخن
ليتور روز ولت
ريچارد كارسون
پیامبر اکرم
وجود داشتن یک انسان خوب روی زمین مهمتر است از یک فرشته ی
ولتر
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390
خدا به قول خود عمل می کند!
سه شنبه چهاردهم تیر 1390
شكار ميمون زنده و رابطه آن با ذهن انسان
ذهن انسان هم گاه مانند مشت بسته ميمون است، تقلا مي كند و بي تاب مي شود و روي يك مسئله قفل مي شود در حالي كه چاره در رها كردن و آزادي از قيد و بندهاي ذهن است.
شنبه بیست و هشتم خرداد 1390
گلچینی از سخنان بزرگان
اگر به جای اسلحه، با معلم به جنگ دنیا می رفتیم، آنوقت همه دشمنان نابود می شدند
حکمت درختی است که ریشه آن در قلب است و میوه آن در زبان
از بزرگان تنها رنجهاست که باقی می ماند
انسان دانا به جای آنکه در انتظار رسیدن یک فرصت خوب در زندگی باشد، خود آن را به وجود می آورد
وفاداری به حال است که وفاداری به آینده را آماده می سازد
بی خردی است که بگویم، کسی بدی را بی بهانه (دلیل) انجام می دهد
انسان خردمند، تار و پودهای اصلی زندگی را می یابد
مرا اندکی دوست بدار، اما طولانی
ره آورد سفر در درون آدمی، به جز خرد و پیشرفت نیست
اگر برای انجام کاری بزرگ، زمان نداری، بهتر است بی درنگ آن را به دیگران بسپاری
اگر ما به معایب کوچک خود اعتراف می کنیم برای آن است که به طرف خود بفهمانیم که از معایب بزرگتر بری هستیم
همین قدر که برای بدست آوردن آرزوئی اراده کنیم، یک گام بلند در راه نیل بدان برداشته ایم
اگر بزرگی و عظمت را آرزو می کنی آن را فراموش کن و دنبال حقیقت برو، آنگاه به هر دو خواهی رسید
یکشنبه یکم خرداد 1390
فلسفه خوک: معنای زیستن زیر یوغ حکومت استبدادی
فلسفه خوک عنوان کتابی است که انتشارات گالیمار فرانسه از لیو شیائوبو، ناراضی سرشناس چینی و برنده جایزه نوبل صلح ۲۰۱۰، منتشر کرده است. نام این کتاب که شماری چند از نوشتههای وی پیرامون اوضاع چین را در خود جا میدهد برگرفته از موضوع یکی از مقالات خواندنی مجموعه است که در آن لیو شیائوبو تحول ذهنی و سیاسی جامعه این کشور را در پی کشتار معروف میدان «تیانانمن» (سال ۱۹۸۹) ترسیم میکند. نویسنده فلسفه خوک را برای توصیف آن شیوه زندگی به کار میبرد که در چین استبدادی به مردم تحمیل میشود.
لیو شیائوبو فلسفه خوک را با زندگی به سبک و سیاق خوک و زندگی کردن در خوکدانی توضیح میدهد. خوکها زمانی که از خوردن اشباع میشوند به خواب میروند و زمانی که از خواب بیدار میشوند دوباره به سراغ خوردن میروند. زندگی خوکی در حقیقت دایرهای بسته و تکراری است که در آن همه چیز به سطح نیازهای اولیه و غریزی انسان تنزل مییابد. در این فلسفه زندگی خوکواره آدمها زندانی نیازهای زیستی طبیعی خودد، خواستها و آرزوهای والا و برتر انسانی رنگ میبازند و منزلت انسانی تا حد زندگی خوک سقوط میکند.
میداندار اصلی این فلسفه به باور نویسنده کسی نیست جز دولت چین که برای ادامه کمدردسر حکومت خود نیاز به مردمی دارد که مطیع، سربهزیر و کمتوقع باشند، درگیر مشکلات معیشتی روزمره باشند و کلا از زندگی چیزی بیش از همین نیازهای اولیه نخواهند.
در چنین جامعهای که سرگرم اقتصاد و مشکلات معیشتی و مادی است نه کسی از حقوق بشر و دموکراسی حرف میزند و نه کسی لب به اعتراض به دولت و استبداد دولتی میگشاید. زندگی اجتماعی به خوکدانی شبیه میشود که در آن انسانهایی که به زندگی خوکی خو گرفتهاند در کنار یکدیگر روزگار میگذرانند و هر کس درگیر مشکلات معیشتی خود است.
برنده جایزه نوبل صلح ۲۰۱۰ در تلاش برای درک چند و چونی شکلگیری این فلسفه به ناکامی انقلاب مائو و تحول سیاسی و ذهنی جامعه چین در دهههای اخیر و شکستهایی که این کشور در حرکت به سوی جامعه باز به خود دیده اشاره میکند. پیشزمینه عینی این گرایش ایدئولوژی جدید اقتصادی دولت، راهبرد اقتصاد بازار و به وجود آمدن چپ جدیدی است که در نگاه گذشته حزب کمونیست به بسیاری از مقولات بازنگری جدی کرده و تلاش میکند نوعی الگوی سرمایهداری منهای لیبرالیسم سیاسی را ترویج دهد.
شیائوبو در توصیف فلسفه خوک فقط به سراغ دولت چین و حزب حاکم نمیرود، او لبه تیز حملات خود را همچنین متوجه آن دسته از روشنفکران و نخبگانی میکند که در عمل به چنین فلسفهای گردن میگذارند و گاه به توجیه سیاسی یا نظری آن هم دست میزنند.
این روشنفکران سطح توقع از جامعه و نهادهای عمومی را به آن حد کاهش میدهند که دیکتاتوری و روشهای سرکوبگرانه حکومت به امری ثانوی و غیراصلی تبدیل شود. فلسفه خوک به معنای دادن اولویت به پیشرفت اقتصادی، ثبات سیاسی و منفعت فردی به زیان دموکراسی و حقوق بشر است. همزمان کسانی هم برای توجیه فلسفه خوک دست به انتقاد از کسانی میزنند که از نظر آنها دارای نظریات رادیکال و آرمانگرایانه هستند و با تندروی خود نظم و ثبات سیاسی چین و موقعیت جهانی او را تضعیف میکنند.
بدین گونه است که لزوم وجود یک مرکز (دولت) قدرتمند برای اداره اقتصاد و کشور، ناسیونالیسم چینی و مخالفت یا دشمنی با غرب و یا نقد لیبرالیسم غربی به بهانههای خوبی برای توجیه رفتارهای استبدادی یا کماهمیت جلوه دادن دموکراسی تبدیل میشود. شماری از روشنفکران و نخبگان هم برای همراهی با حکومت یا سکوت در برابر استبداد و سرکوب دولتی در پس کار دانشگاهی و آکادمیک پنهان میشوند و کاری به بحثهای سیاسی روزمره درباره دموکراسی ندارند.
نویسنده فلسفه خوک ریشه اصلی شکلگیری و رونق این گرایشهای فکری و توجیهات سیاسی را فشار دولتی و سرکوب سیاسی میداند. از نظر او، تقدیس ثبات سیاسی، پیشرفت اقتصاد یا برجسته کردن مسائل مربوط به توسعه مادی یا رقابت با غرب به بهای فراموشی دموکراسی و جامعه باز پیش از آن که ناشی از مشکلات زندگی باشد نتیجه تسلیم شدن در برابر سرکوب و سیاستهای دولتی است.
گرایشی که برای سکوت در برابر استبداد یا توجیه آن به گفتمان فرهنگی، ناسیونالیستی، علمی و دانشگاهی روی میآورد در حقیقت از ترسی پرده برمیدارد که سرکوب دولتی در جامعه و در میان نخبگان به وجود آورده است. از نظر نویسنده، روشنفکران و نخبگانی که آرمانهای آزادیخواهانه و انسانی را به بهانههای مختلف کنار گذاشتهاند و به گونهای با فلسفه خوک همراهی میکنند راهی جز پذیرش زندگی خوکوار و رفتن به سوی این خوکدانی ملی در برابر خود ندارند.
شیائوبو با اشاره به رابطه پر فراز و نشیب با دولت مینویسد در بازی با نظام که سالهاست ادامه یافته، نخبگان در حلقه خود نوعی خطوط قرمز را برای خود ترسیم کردهاند. آنها خوب میدانند اگر از این خطوط قرمز پا فراتر گذارند، امنیت و منافعشان به خطر خواهد افتاد. دولت در چنین شرایطی هر زمانی که خواست به فشار خود میافزاید و آنها نیز ناچار به عقبنشینی بیشتر میشوند. نویسنده فلسفه خوک بر این باور است که خطوط قرمزی که سکوت روشنفکران را به دنبال میآورد از قاعده و قانون قابل رویتی پیروی نمیکند، همه چیز در ذهنیت صاحبان قدرت میگذرد. زمانی که آنها پیرامون امنیت نظام و وضعیت خود دچار حس ناامنی شوند بر فشار خود خواهند افزود. وی مینویسد: «شکی نیست که ما برای ادامه زندگی نیاز به نان داریم، اما برای انسان بودن و انسانی زیستن نیاز ما به آزادی بیشتر است.»
لیو شیوئوبو نقش روشنفکران و نخبگان در برونرفت از این بنبست سیاسی را بسیار مهم میداند. او ضمن اشاره به تلاش حکومت برای تار و مار کردن روشنفکران و نخبگان مخالف و وادار ساختن بسیاری به مهاجرت از چین در چند دهه گذشته بر آن است که جامعه به روشنفکران و نخبگانی مستقل نیاز دارد که با شجاعت اخلاقی و سیاسی در برابر سرکوب و فساد حکومت مقاومت کنند و صدای خود را به گوش جامعه برسانند. کسانی که تن به زندگی خوکی نمیدهند، کسانی که میخواهند به اعتلای اخلاقی جامعه یاری رسانند انسانهایی هستند که از دیدگاه این ناراضی برجسته چینی اصالت غریزی دارند و در برابر وسوسههای حکومتی تسلیم نمیشوند. آنها با باور به آینده در برابر شرایط نومیدکنندهای که ویرانههای اخلاقی و معنوی جامعه ایجاد کرده مقاومت میکنند.
لیو شیائوبو فلسفه خوک را با زندگی به سبک و سیاق خوک و زندگی کردن در خوکدانی توضیح میدهد. خوکها زمانی که از خوردن اشباع میشوند به خواب میروند و زمانی که از خواب بیدار میشوند دوباره به سراغ خوردن میروند. زندگی خوکی در حقیقت دایرهای بسته و تکراری است که در آن همه چیز به سطح نیازهای اولیه و غریزی انسان تنزل مییابد. در این فلسفه زندگی خوکواره آدمها زندانی نیازهای زیستی طبیعی خودد، خواستها و آرزوهای والا و برتر انسانی رنگ میبازند و منزلت انسانی تا حد زندگی خوک سقوط میکند.
میداندار اصلی این فلسفه به باور نویسنده کسی نیست جز دولت چین که برای ادامه کمدردسر حکومت خود نیاز به مردمی دارد که مطیع، سربهزیر و کمتوقع باشند، درگیر مشکلات معیشتی روزمره باشند و کلا از زندگی چیزی بیش از همین نیازهای اولیه نخواهند.
در چنین جامعهای که سرگرم اقتصاد و مشکلات معیشتی و مادی است نه کسی از حقوق بشر و دموکراسی حرف میزند و نه کسی لب به اعتراض به دولت و استبداد دولتی میگشاید. زندگی اجتماعی به خوکدانی شبیه میشود که در آن انسانهایی که به زندگی خوکی خو گرفتهاند در کنار یکدیگر روزگار میگذرانند و هر کس درگیر مشکلات معیشتی خود است.
برنده جایزه نوبل صلح ۲۰۱۰ در تلاش برای درک چند و چونی شکلگیری این فلسفه به ناکامی انقلاب مائو و تحول سیاسی و ذهنی جامعه چین در دهههای اخیر و شکستهایی که این کشور در حرکت به سوی جامعه باز به خود دیده اشاره میکند. پیشزمینه عینی این گرایش ایدئولوژی جدید اقتصادی دولت، راهبرد اقتصاد بازار و به وجود آمدن چپ جدیدی است که در نگاه گذشته حزب کمونیست به بسیاری از مقولات بازنگری جدی کرده و تلاش میکند نوعی الگوی سرمایهداری منهای لیبرالیسم سیاسی را ترویج دهد.
شیائوبو در توصیف فلسفه خوک فقط به سراغ دولت چین و حزب حاکم نمیرود، او لبه تیز حملات خود را همچنین متوجه آن دسته از روشنفکران و نخبگانی میکند که در عمل به چنین فلسفهای گردن میگذارند و گاه به توجیه سیاسی یا نظری آن هم دست میزنند.
این روشنفکران سطح توقع از جامعه و نهادهای عمومی را به آن حد کاهش میدهند که دیکتاتوری و روشهای سرکوبگرانه حکومت به امری ثانوی و غیراصلی تبدیل شود. فلسفه خوک به معنای دادن اولویت به پیشرفت اقتصادی، ثبات سیاسی و منفعت فردی به زیان دموکراسی و حقوق بشر است. همزمان کسانی هم برای توجیه فلسفه خوک دست به انتقاد از کسانی میزنند که از نظر آنها دارای نظریات رادیکال و آرمانگرایانه هستند و با تندروی خود نظم و ثبات سیاسی چین و موقعیت جهانی او را تضعیف میکنند.
بدین گونه است که لزوم وجود یک مرکز (دولت) قدرتمند برای اداره اقتصاد و کشور، ناسیونالیسم چینی و مخالفت یا دشمنی با غرب و یا نقد لیبرالیسم غربی به بهانههای خوبی برای توجیه رفتارهای استبدادی یا کماهمیت جلوه دادن دموکراسی تبدیل میشود. شماری از روشنفکران و نخبگان هم برای همراهی با حکومت یا سکوت در برابر استبداد و سرکوب دولتی در پس کار دانشگاهی و آکادمیک پنهان میشوند و کاری به بحثهای سیاسی روزمره درباره دموکراسی ندارند.
نویسنده فلسفه خوک ریشه اصلی شکلگیری و رونق این گرایشهای فکری و توجیهات سیاسی را فشار دولتی و سرکوب سیاسی میداند. از نظر او، تقدیس ثبات سیاسی، پیشرفت اقتصاد یا برجسته کردن مسائل مربوط به توسعه مادی یا رقابت با غرب به بهای فراموشی دموکراسی و جامعه باز پیش از آن که ناشی از مشکلات زندگی باشد نتیجه تسلیم شدن در برابر سرکوب و سیاستهای دولتی است.
گرایشی که برای سکوت در برابر استبداد یا توجیه آن به گفتمان فرهنگی، ناسیونالیستی، علمی و دانشگاهی روی میآورد در حقیقت از ترسی پرده برمیدارد که سرکوب دولتی در جامعه و در میان نخبگان به وجود آورده است. از نظر نویسنده، روشنفکران و نخبگانی که آرمانهای آزادیخواهانه و انسانی را به بهانههای مختلف کنار گذاشتهاند و به گونهای با فلسفه خوک همراهی میکنند راهی جز پذیرش زندگی خوکوار و رفتن به سوی این خوکدانی ملی در برابر خود ندارند.
شیائوبو با اشاره به رابطه پر فراز و نشیب با دولت مینویسد در بازی با نظام که سالهاست ادامه یافته، نخبگان در حلقه خود نوعی خطوط قرمز را برای خود ترسیم کردهاند. آنها خوب میدانند اگر از این خطوط قرمز پا فراتر گذارند، امنیت و منافعشان به خطر خواهد افتاد. دولت در چنین شرایطی هر زمانی که خواست به فشار خود میافزاید و آنها نیز ناچار به عقبنشینی بیشتر میشوند. نویسنده فلسفه خوک بر این باور است که خطوط قرمزی که سکوت روشنفکران را به دنبال میآورد از قاعده و قانون قابل رویتی پیروی نمیکند، همه چیز در ذهنیت صاحبان قدرت میگذرد. زمانی که آنها پیرامون امنیت نظام و وضعیت خود دچار حس ناامنی شوند بر فشار خود خواهند افزود. وی مینویسد: «شکی نیست که ما برای ادامه زندگی نیاز به نان داریم، اما برای انسان بودن و انسانی زیستن نیاز ما به آزادی بیشتر است.»
لیو شیوئوبو نقش روشنفکران و نخبگان در برونرفت از این بنبست سیاسی را بسیار مهم میداند. او ضمن اشاره به تلاش حکومت برای تار و مار کردن روشنفکران و نخبگان مخالف و وادار ساختن بسیاری به مهاجرت از چین در چند دهه گذشته بر آن است که جامعه به روشنفکران و نخبگانی مستقل نیاز دارد که با شجاعت اخلاقی و سیاسی در برابر سرکوب و فساد حکومت مقاومت کنند و صدای خود را به گوش جامعه برسانند. کسانی که تن به زندگی خوکی نمیدهند، کسانی که میخواهند به اعتلای اخلاقی جامعه یاری رسانند انسانهایی هستند که از دیدگاه این ناراضی برجسته چینی اصالت غریزی دارند و در برابر وسوسههای حکومتی تسلیم نمیشوند. آنها با باور به آینده در برابر شرایط نومیدکنندهای که ویرانههای اخلاقی و معنوی جامعه ایجاد کرده مقاومت میکنند.



